<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>نامه های بی پاسخ</title>
	<atom:link href="http://belgirani.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://belgirani.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 22:34:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='belgirani.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>نامه های بی پاسخ</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://belgirani.wordpress.com/osd.xml" title="نامه های بی پاسخ" />
	<atom:link rel='hub' href='http://belgirani.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>خبر خوب</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/27/%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/27/%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 22:27:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=491</guid>
		<description><![CDATA[بخشی از نامه محمد نوریزاد به آیت الله خامنه ای سلام به مردمان سرزمینمان ایران سلام به شما شیعیان و سنیان و مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان وبهاییان و درویشان و با دینان و بی دینان وبا حجابان و بی حجابان کشورمان ایران. سلام به شمایانی که با تبسم وهزار آرزو به روی ما آغوش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=491&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>بخشی از <a href="http://www.kaleme.com/1390/11/08/klm-88460/" target="_blank">نامه محمد نوریزاد به آیت الله خامنه ای</a></strong></p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به مردمان سرزمینمان ایران</strong></p>
<p dir="RTL">سلام به شما شیعیان و سنیان و مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان وبهاییان و درویشان و با دینان و بی دینان وبا حجابان و بی حجابان کشورمان ایران. سلام به شمایانی که با تبسم وهزار آرزو به روی ما آغوش گشودید و اداره این کشور را به ما سپردید و ما اما به امانت شما دست بردیم و تا توانستیم از آن برداشتیم یا امانت های شما را هدر دادیم و سوزاندیم و راه بجایی نیز نبردیم.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به دختران و پسران</strong></p>
<p dir="RTL">که تا چشم گشودید از ما ترشرویی و عصبیت و تحکم و محدودیت دیدید و ناگزیردم برنیاوردید. ای من فدای مظلومیت شما که بدست پرشقاوت ما جوانی تان ازکف رفت و ما مجالی برای سخن گفتن و اعتراض بشما ندادیم. ما شیعیان، مظلومیت را درکربلا می جوییم. وحال آنکه سالها شما مظلومانه درکنارما بوده اید وچشم ما لیاقت رؤیت جمال شما را نداشت. ای جوانان سرزمینمان ایران، این من، نوری زاد، مرا بگیرید و به تقاص سالها فریب و آسیب و غارت، بند از بندم بگسلید. بخاطرجوانی نابی که از شما ضایع کردم به صورتم تف کنید. بخاطرشادمانی و شادابی ای که از شما دریغ داشتم، گریبانم بگیرید و ازهم بدرید. بخاطرحقی که از شما در اجتماع ومجلس و دولت و دستگاه قضا تباه کردم، شماتتم کنید و از من روبگردانید.</p>
<p dir="RTL">من شما را بخاطر یک اعتراض ساده به زندان انداختم و درسلولهای انفرادی شما را بدست هیولاهای خود سپردم تا برشما شنیع ترین رویه های غیرانسانی فرو ریزند. من، نوری زاد، جوانی شما را سوختم. ای آتش برمن گوارا که سوختن شما را دیدم و ضجه های شما را شنیدم و از شما رو برگرداندم. آیا مرا می بخشایید؟ این من، قاتل و شکنجه گرو غارتگرو مانع رشد و شادابی شما، آیا می توانید به صورت من بنگرید و به من بگویید: بخشیدیمت؟ مرا ببخشایید ای دلسوختگان. من امروز ازهرخطایی که مرتکب شده ام پشیمانم. مرا به سرنوشت و بیچارگی ظالمان احالت مدهید. من خود برخطاکاری خویش معترفم. پوزش مرا بپذیرید و از من درگذرید. گرچه خود نمی دانم اگر بجای شما بودم، واینهمه آسیب از کسی دیده بودم، مرا آیا شجاعت بخشودن او بود یا نه. اما شما بزرگی کنید و مرا ببخشایید. شما را به جوانی ای که از شما تباه کردم سوگند، مرا نفرین مکنید. من امروز دلشکسته ام. از تجسم جفاهایی که برشما روا داشته ام. از آسیب هایی که برشما بارانده ام. به من رحم کنید. به کسی که به شما رحم نکرد.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به بانوان این سرزمین زخمی</strong></p>
<p dir="RTL">شما سرسلسله ی آسیب دیدگان این سرزمین زخمی هستید. ما بلافاصله پس از بعهده گرفتن سکان این کشور، به اول کسانی که جفا کردیم شما بودید. به اجبار شما را به رعایت حجاب مجبور کردیم و عبوس ترین چهره ها را برای برخورد با شما بکارگماردیم. شما را درامتداد یک باورغلط تاریخی، ناقص و رشد نایافته دانستیم وراه حضوردربخشهایی از جامعه ی علمی واجتماعی کشوررا برشما بستیم. از این که یک بانو با همه ی شرافت و علم و شایستگی اش به مقامی ومسئولیتی درآید تنمان لرزید. درمحافل رسمی و حکومتی، همه جا بانوان چادری را برسایرین برتری دادیم. و دراین میان، به سلامت فکری، وبه شرافت علمی، وبه برتری های مدیریتی بانوان کم حجاب اعتنایی نکردیم. اکنون این ما، این من، مرا و مارا ببخشایید. بخاطربزرگواری ای که درشما هست و درمن نوری زاد نبوده است. مرا از آن روی ببخشایید که اکنون پشیمانم. از جفاهایی که برشما باریدم. ازخطاهایی که مرتکب شدم. ازنسبت های ناروایی که به مقام شامخ شمایان روا داشتم. ازسنگهایی که پیش پای شما وانهادم. وازاین که قدر شمایان را ندانستم و راه را بررشد و برآمدنتان بستم. به صورت من بنگرید و حلالم کنید. مرا به آخرت و حساب و کتاب خدا حوالت مدهید. اگر می توانید درهمین دنیا، درهمین اکنون مرا ببخشایید.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به پیروان سایر مذاهب و مسلک ها</strong></p>
<p dir="RTL">آزادی و فراغت و حضور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سالهای پیش از انقلاب شما بسیار بیشتربود. اما شما پا به پای ما درسرنگونی رژیم سابق همراهی کردید تا مگر به افق مطلوب تری چشم وا کنید. ما به شما فراوان ظلم کردیم. جوری که راه ورود شما را به دستگاهها و ادارات و سایر منصب ها بستیم. وشما را چاره ای باقی نگذاردیم الا پذیرفتن هرآنچه که ما به شما تحکم می فرمودیم. شما را واداشتیم که تمایلات دینی ما را رعایت کنید. وخود ما هرگز به شما اجازه ندادیم تمایلات دینی و سنتی خود را آشکار کنید. چهره ای که ما از دین خدا آراستیم، برخلاف شما که نرم و مصلحانه اید، خشماگین و عبوس و آکنده ازهیاهوبود. ما همسایگان دینی خوبی برای شما نبودیم. ما را بخاطر روح مصلحانه ای که از آسمان خدا دریافته اید، ببخشایید. ما دلهای شما را شکستیم. وراه ورود شما را به اجتماع مطلوبتان بستیم. ما هرگز شما را انسانهای انتقامجو ندانسته ایم. پس ازما انتقام مگیرید و از خطاهای ما درگذرید.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به فرهیختگان و تحصیلکردگان و متخصصان و دانشجویان و اهالی فرهنگ و هنر</strong></p>
<p dir="RTL">رفتارما با شما نیز خوب نبود. زاویه ی تنگی که ما از آن به جهان می نگریستیم، هرگز به ما اجازه نداد شما را بفهمیم و درکنار دغدغه های شما قرار گیریم. ما عرصه های حضور شما را درهم فشردیم. با گسیل اوباشان مذهبی به محافل علمی شما اجازه ندادیم فرزانگی و فرهیختگی دراین کشورپا بگیرد. چرا که درآن صورت، خود ما، با سواد کمی که داشتیم، از شما عقب می ماندیم و سخنی برای شما نداشتیم. ما جایگاه علم را درکشورمان خفیف ساختیم. وبه راهی که شما مشفقانه نشانمان می دادید درنیفتادیم. ومحیطی برای دانشگری و آراستگی های هنری نپرداختیم. راه گلوی دانش و هنرشما را بستیم و قدر شمایان را خوار فرمودیم. بخاطر بزرگی ای که درشما نهادینه است، وبخاطرخشمی که درشمایان نیست، وبخاطرادبی که ازشما برمی جوشد، وبخاطرفردایی که چشم به راه شماست، ازما درگذرید. ما خود بخاطر اخم یک نفر، سالها براو تنگ گرفتیم، پس به شما حق می دهیم که دربخشایش ما به تأمل بنشینید.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به کارگران و کشاورزان و صاحبان مشاغل</strong></p>
<p dir="RTL">جفای ما به شما کم نبود. ما شأن تولید را برزمین گرم ندانم کاری زدیم. انرژی و غیرت و توانمندی های شما را به حاشیه راندیم. شما را به آوارگی و مهاجرت از جایی به جایی و از این شغل به شغلی دیگر درانداختیم. محصولی را که شما به راحتی درهمین داخل تولید می کردید، جلوی چشم شما از خارج وارد کردیم واجازه دادیم دامنه ی ورشکستگی های شما گسترش یابد. درمسیراین بی تربیتی بزرگ، اکنون ما به چنان تنبلی ملی درافتاده ایم که مگر جوانان و پیران افغانی زیرپای ما را بروبند و دیوار کج خانه مان را راست کنند. مرا و مارا ببخشایید و از خطاهای بیشمار ما درگذرید تا مگر “فردا” با همه ی ظرافتهایش به روی بُهت زده ی ما لبخند بزند و ما را از این سردرگمی بدر ببرد.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به پدران و مادران و خانواده های شهدا</strong></p>
<p dir="RTL">ما فرزندان شما را فرسودیم. و گاه به بهانه های سست آنان را به زندان انداختیم و راه تحصیل و معیشت آنان را بستیم. جمعی از آنان را – بی آنکه فرصتی برای دفاعشان قائل شویم – کشتیم. قدرشهدای شما را ندانستیم. فرزندان شما برای برپایی برازندگی های جامعه به دل حادثه زدند تا این جامعه از دروغ و نفرت و دزدی تهی باشد. تجلیل ازمقام شهید به این نیست که با چند پوستر و چراغ چشمک زن به استقبال سالروز شهادتشان برویم. تجلیل از شهدا، روفتن زشتی از صورت جامعه است. همان که ما هم فراموشش کردیم وهم خود درتکثیرآن دخیل شدیم. می دانم انتظار بخشایش از شما دلشکستگان دشوار است. اما شما را به رفتگانتان سوگند، ازما بگذرید تا دیگران بیاموزند دراوج نفرت ازجماعتی که به شما ظلم کرده اند و به دل شما داغ نشانده اند، می شود درگذشت وبخشود و برای همیشه ریشه ی کینه های تمام نشدنی را برآورد و به دور انداخت. شما آموزگارآن برکتی باشید که ما شعارش را دادیم و بدان عمل نکردیم.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به کودکان و نوجوانان</strong></p>
<p dir="RTL">به آنانی که ما بسیاری ازفرصت ها و شایستگی ها و سرفرازی ها وسرمایه هایشان را ازهمین حالا به باد داده ایم. به آنانی که قرار است مردان و زنان بالغ و رشد یافته ی فردای ما باشند. به آنانی که تا آمدند بخندند و کودکی کنند، با عصبیت های ما مواجه شدند و به لاک کودکی خویش فرو خزیدند. شما نیز دست بخشایش به سرما بکشید. شمایی که هنوز با لبخند و با دلهای صاف و صیقلین همجوارید. شمایی که هنوز با کینه و نفرت بیگانه اید.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به قهرکردگان و مهاجران</strong></p>
<p dir="RTL">جفای ما بشما کم نبوده و نیست. شما از کشورخود بیرون نرفتید، بلکه از مسیرتوفان جهل ما بدر شدید. کدام عاقل به کشورش پشت می کند؟ وکشورش را با هزار هزار کارِ برزمین مانده بجای می گذارد و به دیاری دیگر می کوچد؟ شما را تاب جهالت ما نبود. رفتید تا مگربعدها به میهن خود بازآیید. چرا که درهیچ کجا – گرچه دربهشت روی زمین – دلتان آرام نخواهد گرفت. ای من خاک پای شما درآن لحظه هایی که از سوزدلتنگی می سوختید و ما را فهم سوز شمایان نبود. عزیزان، ما شما را تاراندیم با صفت های گوناگون. از لامذهب و جاسوس و روشنفکر و بی وطن و اجنبی گرا و خود باخته و غربزده و بی غیرت، تاهرزه وهرجایی و خود فروش.</p>
<p dir="RTL">شرممان باد از این همه جفایی که برشما رفت و ما هیچ فرصتی برای ترمیم این همه جفا به شما ندادیم. اموال وسهم شما را ازاین کشوربالا کشاندیم و با اسلحه ها و زندانهایمان برای شما دخمه های مخوفی از ترس پرداختیم تا مگر خیال بازآمدن به ذهن شما خطور نکند. شما مگر از ما چه می خواستید؟ می گفتید: این حق قانونی هرایرانی است که درهمه ی دستگاهها حضورداشته باشد و به تناسب شایستگی هایش مسئولیت پذیرد. می گفتید: چرا باید کودن ها و نورچشمی ها برکشیده شوند و دیگرانی که برترند، عقب رانده شوند. شما آزادی می خواستید. می گفتید: این حق هرایرانی است که اعتراض کند. راهپیمایی کند. واعتراضش را به گوش مسئولین برساند. اکنون این ماییم. خستگان و جفاکاران و ترشرویان و غضب کردگان. آیا هنوز الفتی ازبخشایشگری با شمایان هست؟ حتماً هست. پس ازخطاهای ما درگذرید و راه آشتی واکنید تا مگر این فرصت های باقیمانده را با شما و با برآمدن شما مدیریت کنیم. چه با حضورما وچه بی حضورما.</p>
<p dir="RTL"><strong>سلام به بیکاران و معتادان</strong></p>
<p dir="RTL">کشوری که برسرهزار ثروت ملی خیمه بسته، چرا باید اینهمه بیکار و معتاد و ورشکسته داشته باشد؟ سهم شمایان ازاین همه ثروت ملی کجاست؟ ما با سرمایه های شما چه کرده ایم؟ به کجاها به دست باد سپرده ایم؟ وچرا باید دست شما از معیشت وکارو سلامت تهی باشد؟ جزاین که دستیابی به مقام نخست اعتیاد درمیان همه ی کشورهای جهان تنها ازاین روی نصیب ما شده است که ما سرمان بجایی دیگر گرم بود و دلمان درهوای مطلوبی دیگر خوش بود. وگرنه کدام کشور به ذخایرانسانی اش ایچنین جفا می کند که ما کردیم. ایکاش درشما اینهمه نفرت پا نمی گرفت و می توانستید از خطای ما گذرکنید. اینک این ما، ورشکستگان واقعی. آنانی که سی و سه سال برشما سواربودیم و برگرده های شما بارنهادیم و به شخصیت انسانی شما چیزی نیفزودیم. بلکه از شخصیت انسانی و هویت این جهانی شما فرو کاستیم. راستی آیا از ما درمی گذرید؟</p>
<p dir="RTL"><strong>رهبرگرامی،</strong></p>
<p dir="RTL">من به نیابت از جناب شما و همه ی مقصران این سالهای پس از انقلاب، با آسیب دیدگان سخن گفتم. “خبرخوبِ” من همین است. این که رخ به رخِ این مردم تحقیرشده و توسری خورده بایستیم و ازآنان پوزش بخواهیم و دلجویی کنیم. این تنها راه بازگشت ما به عرصه ی برقراری است. چه این که مردمان ما را بخواهند یا نخواهند. مهم فرابردن این رسم پوزشگری است. همان خصلت مؤکدی که انبیا برآن تأکید ورزیده اند. که اگر خطا کردیم، پوزش بخواهیم و درجهت پاکسازی خطا قدم برداریم. شما را بخدا از این خیرخواهی بزرگ عبور نکنید. واین سخن مرا به حساب سخن یک بریده و پشت کرده به نظام نگذارید. ما وشما روزهای سختی پیش رو داریم.  تنها راهی که ما را دراین بحران ویرانگر مدد می رساند، دلجویی ازمردمان است. کورشوم اگر شأن و منزلت شما را با این نوشته خفیف خواسته باشم. شما با بها دادن به این توصیه، قد می کشید و سربرمی آورید و به دلها پای می گذارید. مهم همان قدم نخست است. یک یاعلی بگویید و ازجا بربخیزید. یاعلی!   پنجم بهمن ماه سال نود</p>
<p dir="RTL" align="center"><strong>بدرود تا جمعه ای دیگر</strong></p>
<p dir="RTL" align="center"><strong> با احترام و ادب : محمد نوری زاد</strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/491/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=491&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/27/%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه یک دانشجوی زندانی در اوین به مادرش: «هستيم، ايستاده، بيدار، اميدوار&#8230;»</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/26/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/26/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 22:57:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=489</guid>
		<description><![CDATA[مادرم! مهربانترين مهربانان! درمانده‌ام كه سخن را چگونه آغاز كنم و چه بگويم كه شرمسار نباشم، و آنگونه كه شايسته و بايسته باشد بتوانم حق مطلب را ادا كنم؛ چرا كه بر اين باورم كلام آغاز نمي‌شود تا نديدنت.«با اين وجود مي‌خواهم مطلع سخنم را با ذكر خاطره اي از دوران كودكي آغاز كنم. به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=489&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong></strong></p>
<p><strong><a title="khodnevis" href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7/16424-نامه-یک-فعال-دانشجویی-زندانی-در-اوین-به-مادرش-«هستيم،-ايستاده،-ب.html">مادرم! مهربانترين مهربانان! </a></strong></p>
<p>درمانده‌ام كه سخن را چگونه آغاز كنم و چه بگويم كه شرمسار نباشم، و آنگونه كه شايسته و بايسته باشد بتوانم حق مطلب را ادا كنم؛ چرا كه بر اين باورم كلام آغاز نمي‌شود تا نديدنت.«با اين وجود مي‌خواهم مطلع سخنم را با ذكر خاطره اي از دوران كودكي آغاز كنم. به خاطر داري در يك روز سرد زمستاني كه برف مي‌باريد و من نيز پشت پنجره ايستاده بودم و با حسرت و اندوه دانه هاي بلورين برف را به نظاره نشسته بودم كه به آهنگي دلنشين چگونه مي‌رقصيدند و بر زمين مي‌نشستند؛ و سنگفرش‌هاي كوچه و خيابان را از پليدي ها و زشتي ها پنهان ميكردند و پاكي و طراوت را براي زمين به ارمغان مي‌آوردند. نيك به ياد مي‌آورم كه چگونه حسرت بازي هاي كودكانه را در چشمانم خواندي و پاسخم دادي و شال و كلاهم كردي تا سرگرم برف بازي شوم&#8230; و آه كه چه لذت بخش بود لحظه اي كه دانه هاي برف روي دستانم مي‌نشست و من نيز با حسرت تماشا مي‌كردم كه چطور بر روي دستانم آب مي‌شوند و خود را فنا كرده تا مايه‌ي حيات را به ما آدميان ارزاني دارند&#8230; در لحظاتي كه از شدت سرما مي‌لرزيدم و توان سخن گفتن و حركت كردن نداشتم كه مي‌آمدي و در آغوشم مي‌كشيدي و گرماي وجودت به من هديه ميدادي. حال از آن روزها سالها ميگذرد و با مرور خاطرات بيشمار دوران كودكي  پي مي‌برم كه چگونه در اين سالهاي طولاني مهر مادري را بر من ارزاني داشتي و درس عشق، مهر، صلح و آزادي را به من آموختي.</p>
<p>گاهي اوقات پيش مي‌آيد كه در زندان، حتي براي لحظاتي كوتاه، چشمانم را مي‌بندم و از معبر زمان عبور مي‌كنم تا به آن روزگار دوران خوش كودكي بازگردم و آن خاطرات را از نو تجربه كنم تا هميشه بودنت را در كنارم احساس كنم. ولي افسوس پس از چند لحظه كه چشمان را باز مي‌كنم، تو را نمي‌بينم و به ياد مي‌آورم كه در اين قفس محصورم. در اين لحظه است كه غم تمام وجودم را فرا ميگيرد و سكوتي تلخ بر من حكمفرما مي‌شود و اين ديوارهاي سرد و بي روح را در مقابل چشمانم ميبينم كه نه حرف مي‌زنند و نه احساسي دارند و هرچه هست، سراسر رعب است و هراس&#8230; و ازينكه در كنارت نيستم خود را در قعر عجز و عسرت احساس ميكنم.</p>
<p>هرچه هست سايه‌ي شوم و هولناك قدرت است كه بالاي سرم خيمه زده است و من تمام توان خود را به كار مي‌بندم، پنجه در ديوار افكنده تا شايد روزنه‌اي از اميد بيابم و خود را دوباره در آغوشت ببينم و آرام گيرم. مادر! اي زلال تر از باران!</p>
<p>حال كه از بيم‌هايم سخن گفتم و از ناتواني‌هايم  هراس‌هايم، شايد بهتر باشد تا جانب انصاف را گرفته و از اميدهيم نيز سخن بگويم. چرا كه معتقدم اين بينش و زاويه نگاه هر كس است كه غم و شادي و نشاط و اندوه و نيز بيم و اميد را رقم ميزند.<br />
علي رغم سپري شدن روزها و شب‌هايي به دور از آزادي و نيز گذر ايّام جواني‌ام در پس ديوارهاي سردِ سپيدار و كارون و اينك نيز اوين، خوشحال و خرسندم از اينكه زندگاني و حياتم معنايي جديد يافته و تجربه‌اي نو بدست آورده‌ام.<br />
علي رغم تمام تلخي‌هاي حاصب از محدوديت‌ها وو دوري از خانه و كاشانه و جامعه، بزرگترين موهبت زيست در زندان اين بود كه در سايه سارِ دوستان با طراوت‌تر از گل زيسته‌ام و همگي با مشت‌هاي گره كرده مشق زندگي كرده‌ايم به سرسبزيِ جنبش سبز.<br />
بنابراين با اين بينش به خود و جامعه بوده است كه سرشار از حيات گشته‌ايم و با اينكه در بندي با ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح محصوريم، همه دست در دست هم داده ايم تا اين ترانه ها را با عشق به وطن زمزمه كنيم : «هستيم، ايستاده، بيدار، اميدوار&#8230; ».<br />
اميدوار به آينده اي براي ايراني آباد و آزاد، اميدوار به &#8220;بودن&#8221; براي &#8220;طرحي نو درانداختن&#8221;، اميدوار به آينده اي كه به باور من زود خواهد آمد و در آن ايّام ديگر نشانه اي از ظلمت شب نخواهد بود. آري با اين طرز فكر است كه ميتوانيم با تكيه بر اميد و نيز با همدلي و همراهي يكايك همبنديان، روحي تازه بر كالبد سخت و سرد زندان دميده تا زندان را دانشگاهي براي آموختن و تجربه كردن براي خود تبديل كنيم و نيز پيوندي عميق و عاطفي با مردمان ايرانزمين، حياتي سبز را در رگهاي متصلّب جامعه مان جاري كنيم، تا همگان بدانند كه با صبر و استقامت و اراده اي راسخ و زلال ميتوان اساسِ زندگي بشري كه همانا &#8220;آزادي&#8221; مي‌نامندش را براي جامعه مان كه به راستي شايسته آن است، به ارمغان آورد.</p>
<p><strong>معناي هستي‌ام</strong></p>
<p>به عشق تو و اميد به ديداري نو، تحمل روزهاي تلخ زندان حقيقتاً برايم سهل و آسان گشته است. در يكي از همين روزهاي آغازين زمستان بود كه در حياط قدم ميزدم و تنها باد مهمان تنهاييم بود و در انديشه ايام نه چندان دور به سر مي‌بردم. روزهايي كه بيرون از زندان بودم ولي در حسرت چشيدن طعم آزادي. و دنياي پيرامونم رفته رفته از زندگي تهي مي‌شد و زمين نيز از زيستن خسته بود و من نيز در اين وضعيت، هر كجا قدم ميگذاشتم، شب با سرعتي تصور ناپذير پشت سرم فرا مي‌رسيد. گويي همه جا سياهي شب در پي من بود و هر كجا كه ميرسيدم ظلمت و تباهي فرود مي‌آمد و گورستاني سرشار از سكوت در ذهنم نقش مي‌بست و چون پتكي كالبدم را فرو مي‌ريخت و گرچه اين را با چشمانم نمي‌ديدم ولي به راستي با تمام وجود و با تك تك ذرات بدنم احساس مي‌كردم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>مادر عزيزم</strong></p>
<p>در تمام سال‌هاي حضورم در دانشگاه و در طول مسير خوابگاه تا دانشگاه، اين حس با من همراه بود و من نيز به ناچار به راهم ادامه مي‌دادم و مسيرم را پيش مي‌گرفتم و سايه ظلمت و خفقان و استبداد سر به سرم مي‌گذاشت، آزارم مي‌داد، عذابم مي‌داد. سايه اي كه وجودم را در هاله اي از ابهام قرار داده، سايه‌ي شوم استبداد كه هستي را به نيستي مبدل كرده بود. در اين لحظه بود كه قاصدكي كه سكوت شب را نشانه رفته بود مهمانم شد و دلتنگي‌هايم را از بين برد و خستگي هايم را شكست. تصميم گرفتم به نبردي نابرابر با نيستي تن در دهم و تكليف خويشتن را روشن كنم، لذا از بين دو گزينه دانشگاه، اخذ مدرك، تحصيلات عاليه&#8230; و رفتم به زندان و معنايي دوباره به زندگي بخشيدن و فرياد برآوردن و سياهي شب را نشانه رفتن، گزينه دوم را انتخاب كردم و در مسيري پا نهادم كه حياتم معنايي دوباره يافت. اين گونه شد كه كيف و كتاب و خاطرات شيرين دانشگاه را رها كردم و ميله هاي سرد و پولادين سلول‌هاي انفرادي و ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح زندان را در آغوش كشيدم تا رهايي بزرگتري بدست آورم.<br />
<strong>مادرم، بهانه هستي‌ام و فلسفه وجودي‌ام</strong><br />
شايد كه تصميمم در ابتدا خودخواهانه مي‌نمود. چرا كه شما با تمام رنج‌ها و سختي هاي زندگي آرزويي دگر برايم داشتيد و آينده اي ديگر برايم ترسيم نموده بوديد. به دور از زندان و حبس، خواسته شما را اجابت نكردم و عصيانگري نمودم و آرزوهاي شما را برآورده نساختم و از اين حيث به شما و خانواده بدهكارم و اميد آن مي‌رود كه تا در آينده‌اي نه چندان دور بتوانم قدردان زحماتتان باشم. خوب به ياد مي‌آورم روزهايي در مهر ۸۶ كه در يكي از خيابان‌هاي اهواز ربوده شدم. چه مدت كه از من بي خبر بودي و چه سختي ها كه تحمل نكردي و دائم در رفت و آمد از كرج به اهواز تا بلكه خبري از من بگيري و دريغ كه هيچ پاسخت نمي‌دادند.<br />
مگر من مي‌توان آن لحظات را درك كنم كه مادري چه كشيد از بيخبري مطلق از فرزندش. و حقيقتاً نمي‌توانم بفهمم كه چه دشواري‌ها و دردها كشيدي ولي بازهم در سينه حبس كردي و تاكنون نيز برايم بازگو ننمودي.<br />
<strong>عزيزترينم</strong><br />
به وجودت افتخار مي‌كنم كه چه زود توانستي واقعيت را بپذيري كه به هر حال اين سالها را در زندام خواهم بود و مهم‌تر اينكه خود را با شرايط سخت و دشوار من هم آغوش ديدي و سهم بيشتري از سختي ها و تلخي هارا بر دوش كشيدي و دلتنگي‌هايم را سهيم شدي و به وضوح ديدم كه چه عاشقانه با دلتنگي هاي ديگر خانواده هاي زندانيان همراه و هم درد گشتي.<br />
اين روزها به انمدازه تمام عمرم دلتنگ تو ام و آرزوي آن دارم تا در آغوشت بگيرم و روي چون ماهت را كه تمثالي از عشق و صبر و ايستادگي است را غرق در بوسه كنم. بدان كه به داشتن مادري چون تو افتخار مي‌كنم كه اينچنين همراه و همدل من بودي و هستي. افسوس مي‌خورم كه فقط هفته‌اي دوبار مي‌توانيم هم را ببينيم. آنهم از پشت ديوار هاي شيشه‌اي سرد اوين كه با ميله‌ها آذين شده. در آن لحظه ملاقات  كه چشمان باراني‌ات را مي‌بينم، آتش به خرمن هستي‌ام مي‌زند و تنها نفس‌هاي گرم وجودت است كه مرا به وجد مي‌آورد. به هستي‌ام معنا مي‌بخشد و سخنت موسقي‌اي دلنشين روحي تازه بر كالبدم مي‌دمد. و انر‍ژي ام مضاعف مي‌گردد با ديدنت، با شنيدن صدايت، با خنده هايت&#8230; چرا كه خواسته‌اي تا قرص و محكم بايستم و باكي نداشته باشم و مضمون حرفهايت هميشه اين جمله بوده است كه : «تاريك‌ترين ساعت شب، ‌درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است، پس هميشه اميد داشته باش.»<br />
پس به من نيز حق بده تا خواسته‌اي داشته باشم و آن اينكه كوچكترين نگراني از نبود من نداشته باشي و دل‌واپسي از بودن من در زندان به خود راه ندهي و هميشه در كنارم بايستي، همانطور كه تاكنون همراهم بوده‌اي.</p>
<p><strong>مادر عزيزم</strong><br />
روزهاي دوشنبه كه مي‌شود با اينكه مي‌دانم چه سختي‌هايي را متحمل مي‌شوي و با كهولت سن رنج‌هاي مسير كرج تا اوين را به جان مي‌خري و در سرما و گرما و به هر وسيله خودت را به زندان مي‌رساني، لحظه شماري مي‌كنم و چشم انتظار حضورت هستم. افسوس كه تنها ۲۰ دقيقه رويت را مي‌بينم. دقايقي كه يك عمر برايم ارزش دارد و حضورت به من معنا مي‌بخشد و لحظات پاياني ملاقات را به ياد مي‌آورم كه وجود نازنينت ققنوس وار مي‌سوزد تا از خاكسترش ققنوسي جوان و باطراوت چون فرزندش برويد. اين‌گونه مي‌شود كه با ديدن اين عشق در چشمانت احساس غرور مي‌كنم و مهر مادري را در تك تك ذراتم حس مي‌كنم و اينكه نگاهت سرشار از رازهايي ست كه در دل داري و نمي‌گويي و من تنها مي‌توانم به تفسير و تاويل روي بياورم كه مضمون كلام و نگاهت مي‌تواند اين سخنان آهنگين باشد:<br />
كوچه ها منتظر بانگ قدم هاي تو اند / تو از اين برف فرود آمده دلگير مشو</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/489/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/489/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=489&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/26/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه مزدک علی نظری از زندان اوین: روزهای بی‌کابوس منتظر ماست</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/22/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%af%da%a9-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/22/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%af%da%a9-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 15:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=485</guid>
		<description><![CDATA[&#160; . مزدک علی نظری، روزنامه‌نگار حوزه فرهنگ و هنر، و منتقد اجتماعی که در جریان سرکوب های پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت و به حبس محکوم شده دلنوشته ای را از زندان اوین منتشر کرد که شرح حال بسیاری از جوانان این مرز و بوم است. به گزارش ندای سبز آزادی، این روزنامه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=485&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><img class="alignnone" title="روزهای بی‌کابوس منتظر ماست" src="http://www.irangreenvoice.com/sites/default/files/29/mzdkh.jpg" alt="" width="317" height="443" /></p>
<p>. مزدک علی نظری، روزنامه‌نگار حوزه فرهنگ و هنر، و منتقد اجتماعی که در جریان سرکوب های پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت و به حبس محکوم شده دلنوشته ای را از زندان اوین منتشر کرد که شرح حال بسیاری از جوانان این مرز و بوم است. به گزارش ندای سبز آزادی، این روزنامه نگار که سابقه همکاری با نشریاتی چون فرهیختگان، تماشاگران، نسیم و سینما را دارد در آخرین ساعات روز ۱۷ آبان‌ماه سال ۱۳۸۸ در منزل شخصی اش بازداشت شده بود. علی نظری متولد سال ۵۶ و دانشجوی اخراجی رشته ادبیات است. او سردبیر سایت &#8220;خبرنگاران صلح&#8221; و همکار پیام آوران، رویش، نوآوران و ایران ورزشی بوده است. سایت &#8220;خبرنگاران صلح&#8221; چند روز پیش از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری فیلتر شد. مزدک‌علی نظری در سال ۸۶، از جمله برندگان جایزه &#8220;یار قلم&#8221; بود. این جایزه به یاد مهران قاسمی، روزنامه‌نگار فقید ایرانی، به پنج خبرنگار برتر سال داده شد. این روزنامه نگار و وبلاگ نویس تا پیش از انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش سابقه فعالیت سیاسی یا دستگیری نداشته بود در بهمن ماه سال ۱۳۸۸ پس از تحمل بیش از ۳ ماه بازداشت غیرقانونی از زندان بطور موقت آزاد شد اما از شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب و توسط قاضی مقیسه به تحمل سه سال و چهار ماه حبس تعزیری محکوم شد. به گزارش ندای سبز آزادی، متن کامل این نامه بدین شرح است: پیش از بازگشت به اوین ساعت‌ها درباره این‌که کدام گفتنی‌ها باقی‌مانده و می‌خواهم در این نامه برایتان از چه بنویسم، فکر کرده‌ام. حقیقت این‌که ناگفته کم نیست و اگر فرصت بود، چه بسیار چیزها بودند که برای شرح آن‌ها کلمه کم می‌آمد و ساعت سر می‌رفت. قصه آنچه در دو سال گذشته بر من و هزاران تن مثل من گذشته، بسیار شنیدنی‌ست. کسی توصیه کرد کتاب خاطراتم را بنویسم، و جالب بود که گفت: «از همان اول را بنویس.» منظورش این بود که حکایت را از زمان کودکی‌ات آغاز کن. گفتم: خاطرات من به چه درد می‌خورد؟ من هرگز عضو هیچ گروه و دسته سیاسی نبودم، خانواده‌ام هم نبودند. زندگی من قصه‌ای که به درد وصله کردن به خاطرات سال 88 و زندانی شدنم بخورد، ندارد. مرد عاقل خندید، گفت: «خوب، اصلن چرا زندانی شدی؟ سیاسی بودی؟» راستی چرا؟ من چه‌طور از یک نویسنده ساده، یک روزنامه‌نگار حوزه فرهنگ و هنر، یک منتقد اجتماعی؛ به یک تروریست خطرناک و محکوم امنیتی- سیاسی بدل شدم؟ من هم مثل همه شما روزگاری کودکی بودم که در همین کشور، همین نظام چشم باز کردم و کم‌کم خودم را شناختم. دبستان می‌رفتیم، موهایمان را از ته کچل می‌کردند، با سایر همشاگردی‌ها صف می‌ایستادیم و زیر باران می‌لرزیدیم و تکبیر می‌گفتیم: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر اسرائیل، درود بر رزمندگان اسلام، مرگ بر منافقین و صدام!» هواپیماهای صدام روی سرمان بمب می‌ریختند و رزمندگان اسلام می‌جنگیدند تا روح آن همکلاسی‌مان که موقع آژیر قرمز و رفتن به پناهگاه زیر دست و پا کشته شده بود، شاد شود. ما مرگ بر این و آن می‌گفتیم و هرکس آرام مشتش را تکان می‌داد و فریاد نمی‌زد را از صف بیرون می‌کشیدند تا تنبیه شود. چندوقت یک‌بار هم با اسم کشورهای تازه‌ای آشنا می‌شدیم؛ مثلن فرانسه، آلمان یا هرجای دیگری که دستور می‌رسید مرگش را از خدا بخواهیم. آن وقت‌ها بابا هنوز توی بازداشتگاه بسیج تحقیر نشده بود تا قید درجه‌هایش را بزند و هنوز همان «جناب سرهنگ» بود که یک شهر دعایش می‌کردند و دوستش داشتند. هنوز «نسرین» به جرم حمل یک کتاب دستگیر نشده بود و خواهری داشتم که برایم قصه «ماهی سیاه کوچولو» را بخواند. هنوز دست و پا زدن یک مرد بالای دار جرثقیل را با چشم‌های هفت سالگی‌ام ندیده بودم. هنوز زخم را تجربه نکرده بودم، هنوز درد نکشیده بودم، هنوز نمی‌دانستم انفرادی چیست، ظلم چیست، تجاوز و خون چیست. زمین که می‌خوردم، زانوهایم که به آسفالت کوچه می‌سایید، فکر می‌کردم زخمی شده‌ام. درد داشت و خون می‌آمد، به من می‌گفتند دارم مرد می‌شوم. من گول می‌خوردم. گریه هم می‌کردم، ولی فکر می‌کردم دارم مرد می‌شوم. می‌خواهم بگویم مرد شدن من و هزاران من مثل من، درد داشت&#8230; اما بعدتر که دل‌هامان زخم شد، درد گرفت و با هیچ مرهمی خون دل‌مان بند نیامد، فهمیدیم که ما گول خورده بودیم و باید دوباره و دوباره و دوباره مرد می‌شدیم؛ هر بار به شکلی و هر دفعه به بهانه‌ای&#8230; فرصت کوتاه است و همین اشاره کافی‌ست تا تو بدانی دارم از چه چیز حرف می‌زنم. تو خودت این همه را تجربه کردی؛ با من از هراس آن مردان مسلح که با پاترول توی خیابان می‌گشتند و به پاهای مادرت اشاره می‌کردند لرزیده‌ای. مرده‌های بی‌سر بمباران که پشت وانت بار می‌زدند و به «بهشت» زهرا می‌بردند را دیدی. وقتی جوان‌تر بودی به جرم پوشیدن شلوار لی و پیراهن آستین‌کوتاه تحقیر شده‌ای. نه، به همان روسری رنگی‌ات که به خاطرش اشک تو را درآوردند قسم، گناه از ما نبود. به تویی که توی خیابان باتوم خوردی و فریاد زدی می‌گویم، تویی که عشقت &#8211; و جرمت- همان چندتا نوار موسیقی بود، تویی که با معشوقت همان چند دقیقه قدم زدن را می‌خواستید و بس؛ به شما می‌گویم که حرف من را می‌فهمید. می‌گویم: نه، گناه ما نبود که می‌خواستیم زندگی کنیم و آن‌ها نمی‌گذاشتند. از همان اول، ما ناخواسته و ندانسته اسیر بازی آن‌ها بودیم. مایی که زندگی را دوست داشتیم و حرف عاقلانی که می‌گفتند «اینجا نفس‌کشیدن هم سیاسی است» را نمی‌فهمیدیم. ما چه می‌دانستیم؟ من و تو چشم باز کردیم و وسط این لجنزار سیاست‌زده ذره‌ذره بزرگ شدیم. با ما هرچه کردند تحمل کردیم، هرچه گفتند عمل کردیم، من و تو برای این زندگی چه‌قدر زندگی نکردیم! می‌گویند آدمی به رویاهایش زنده است؛ شمردی که من و هزاران‌هزار مثل من، مثل تو &#8211; از کودکی‌هامان تا حالا- چند آرزو را قربانی کردیم؟ ما کودکان سر به‌راه دیروز، ما فرزندان این دوران سخت، حالا بزرگ شده‌ایم. بزرگ شده‌ایم و چمدان آرزوهای مرده‌ای که با خود حمل می‌کنیم هم بسیار بزرگ شده است. ما نه امروز، که از همان وقتی که چشم باز کردیم و خودمان را شناختیم بازداشت شده‌ایم. من نه امروز، که از همان وقتی که داشتیم در آغوش مادرمان شیر می‌خوردیم زندانی شده بودم. تا چند وقت پیش ظاهرن یک شهروند معمولی، یک نویسنده ساده بودم؛ ولی کسانی از صف بیرونم کشیدند و گفتند که من، دوستانم، خانواده‌ام، خوانندگان نوشته‌هایم، همه شما و اصلن تمام مردم دنیا اشتباه می‌کنیم. چهره‌ای که آن‌ها از من می‌خواستند چیز دیگری بود. پس متهمم کردند به: آتش‌زدن اتوبوس‌ها و اموال عمومی، گروگان گرفتن ماموران نیروی انتظامی، سرکردگی اغتشاشگران خیابانی، بالا گرفتن تابلوی حمایت از بازداشت‌شدگان و درخواست آزادی آنان، توهین به مقام معظم رهبری، گرایش چپ مارکسیستی، تهیه فیلم و عکس از کشته‌شدگان حوادث پس از انتخابات، فعالیت تبلیغی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی و همکاری با رسانه‌های معاند بیگانه، دعوت و تحریک افراد به ادامه اغتشاشات و مقاومت و&#8230; (قسمتی از مجموعه اتهامات مطرح شده در دادگاه) حرف امروز من نه درباره خودم، که درباره همه ماست. دوستان، همه ما متهمیم. متهمیم که در بد زمان و مکانی به دنیا آمدیم. و متهمیم چون هنوز وطن‌مان را رها نکردیم برویم؛ برویم یک جای دیگر و باقی عمرمان را توی یک سرزمین دیگر کابوس ببینیم. روزها هزار بار شکر کنیم که دیگر قرار نیست هرلحظه تن‌مان بلرزد و بترسیم که: بلاخره آمدند سراغ من. و شب‌ها &#8211; بی‌تردید- تا صبح باز کابوس سال‌های رفته را ببینیم، که این یکی را جدن کاری‌اش نمی‌شود کرد! البته راه دیگری هم هست. این راه دیگر را همه‌مان خوب بلدیم. کسی به ما یاد نداده، دوست هم نداشتند یاد بگیریم، ولی ما خودمان با هم توافق کردیم و نه‌تنها شانه ‌به شانه همدیگر تجربه کردیم و یاد گرفتیم، بلکه با وجود تمام آنچه بر ما رفت هنوز به آن ایمان داریم و محال است مثل سایر آرزوهایی که داشتیم ولی کشتیم، فراموشش کنیم. دوستان من، «ایمان» و فقط ایمان می‌تواند ما را نجات بدهد. همه ما درگیر ماجرایی شدیم که دوست نداریم، ولی راه گریزی از آن نیست. هیچ‌کدام‌مان نمی‌تواند خودش را مصون بداند، به قصد عافیت سر به لاک خودش کند یا مثلن میلش نکشد که در این ماجرا نقش داشته باشد. هر بار که شک کردید، به قصه مزدک فکر کنید؛ داستان‌نویسی که به اتهام آتش‌زدن اتوبوس و گروگانگیری ماموران مسلح زندانی شد! بله، اگر کاری نداشته باشید هم آن‌ها با شما کار خواهند داشت. نخواهید هم با شما بازی می‌کنند. پس ایمان‌تان را تقویت کنید و خوب مواظب خودتان باشید. روزهای بی‌کابوس منتظر من و هزاران من مثل من و مثل شماست &#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/485/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/485/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=485&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/22/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%af%da%a9-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.irangreenvoice.com/sites/default/files/29/mzdkh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">روزهای بی‌کابوس منتظر ماست</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/12/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/12/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 15:57:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=481</guid>
		<description><![CDATA[آقای سیدعلی ، سلام! از جذابیت‌های شبکه‌های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می‌نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می‌خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلاً فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته‌ام و داخل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=481&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آ<a href="http://www.jomhourikhahi.com/2012/01/poupirali-to-khamnei.html" target="_blank">قای سیدعلی ، سلام</a>!<br />
از جذابیت‌های شبکه‌های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می‌نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می‌خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلاً فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته‌ام و داخل پاکت نامه گذاشته‌ام و در صندوق پستی که سر کوچه هست انداخته‌ام و مستقیم رسیده‌است به دست تو. اینکه بر این مسئله تاکید می‌کنم دلیل دارد. خواهم گفت.<br />
آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف. می دانی که. نجف آباد ما شاید تنها شهر کوچکی بود که برای خودش لشگر داشت. پدر من در سال 61 در رقابیه -جایی در نزدیکی خرمشهر- در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. استخوان‌هایش را بعدا برای‌مان آوردند ودر قبری که پانزده سال خالی بود خاک کردند. اینها را می‌گویم تا هم آشنایی داده باشم و هم اینکه قرار گذاشته‌ایم با اسم و رسم واقعی‌مان برایت نامه بنویسیم.<br />
سیدعلی! می‌خواهم در این نامه برایت داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند. حوصله داشته‌باش و تا انتها با من همراه شو. داستان آشنایی است.<br />
اواسط دهه هفتاد بود و برای ما بچه‌های دهه شصت، شروع خروج از پیله‌ای بود که برای‌مان ساخته بودند. از خودم می‌گویم. مسئول فرهنگی بسیج مدرسه بودم. با ملغمه‌ای از دین و انقلابی‌گری و مهدویت و آرمان‌گرایی و با ذهنی به صلبیت سنگ. برای نوجوانی در آن سن و سال فاجعه است. و صد البته مطلوب دستگاه عریض و طویل شبه فرهنگی نظامی‌ای که تو برساخته بودی، بسیج. شاید خودت هم باورت نشود در آن روزها در اتاق شخصی من چهار تا عکس از تو بر دیوار بود. یکییش را خوب یادم هست. طلبه‌ی تر و تمیزی که در سنین نوجوانی لباس روحانیت را پوشیده است. شاید در آن عکس پانزده یا شانزده ساله بودی. بگذریم.<br />
همه چیز به کامت پیش می‌رفت. کاریزمایی که خمینی داشت از پیش، به جایگاهی که تو به عنوان جانشین او بر آن تکیه زده بودی وجاهت داده‌بود و موقعیت تو را برای چندین سال بیمه کرده‌بود. ما ساده بودیم یا تو خیلی خوب &#8220;نقش&#8221; بازی می‌کردی؟ روز به روز تو به اوج می‌رفتی و ما رمگان به حضیض. روز به روز فاصله‌ات از ما بیشتر می‌شد. هاله‌ای از تقدسی دست نیافتنی بر گرد تو پیچیده بودند و مدام به اشاره‌ای، رمگانی را که بر این هاله قدسی دست درازی می‌کردند به چوب سیاست فلک می‌کردند.<br />
سید علی! داستان خودم را دارم می گویم. داستان تو هم هست. در این مملکت داستان هر کسی با داستان تو در هم تنیده است آنقدر که تو مبسوط الیدی. از آن بچه بسیجی سال هفتاد و سه یا چهار تا این میانسال پیر جوان غرغروی ناامید و مستأصل، فاصله، یک دوران جوانی است. هنوز بچه دبیرستانی بودیم که دوم خرداد اتفاق افتاد. و من هنوز دل در مهر تو داشتم. جذابیتهایت کم نبود. برای هر سلیقه‌ای یک بسته تبلیغاتی فراهم دیده‌بودند. دستگاه عریض و طویل ولایت. بزگترین خیانتی که در حق خودت و مردمان این سرزمین کردی همین دروغ‌های گزافی بود که برای خودت هم توهّم عصمت و طهارت ایجاد کرد. وگرنه آدمی‌زاده، هر چقدر هم که ذهن ایدئولوژیک و متصلبی داشته باشد در برخورد با واقعیت می‌تواند از گزند چنین استحاله‌ای که تو را در چنگال مهیب خود گرفت برهد.<br />
نمی دانم رویدادهای این روزها هنوز برایت رمق اندیشیدن به وقایع آن سال‌ها را باقی گذاشته است یا نه؟ از دوم خرداد می گفتم. ما بچه بسیجی‌ها چه ها که نکردیم برای اینکه رأی و نظر تو غالب شود. راستی تو که راهش را بلد بودی که رأی خودت را قالب کنی؟ خبط بزرگی کردی. هنوز هم هر چه می‌کشی از آن تکانی است که در مردم رخ داد. خوب که آن روزها را مرور می‌کنم پرسش‌های بی‌جواب و ویرانگر بیشتری برایم شکل می‌گیرد. هیچکس برای من هاشمی نمی‌شود. کاری ندارم که بعدها بهتر از هاشمی پیدا کردی که نظرت به نظر او نزدیک‌تر باشد. اینکه گفتی &#8220;برای من&#8221; یعنی چه؟ مگر رئیس جمهور &#8220;برای&#8221; تو است؟ یا اینکه در نسبت با تو شأن و مرتبه و بزرگیش تعیین می‌شود؟ یک جواب صادقانه به این سؤال من بده: ارزش و اهمیت تو برابر با چند نفر از بقیه مردم این سرزمین است؟ می‌خواهم بدانم تو یک تنه به اندازه چند نفر از این مردم &#8220;می‌فهمی&#8221;؟ وای بر منِ بسیجیِ آن روزها! سنجش اراده ما رمگان در &#8220;عرض&#8221; اراده تو که بی‌ولایتی و بی‌بصیرتی است. حاشا و کلا. به تفسیر فلاسفه درگاه آن آستان -شیوخ قند و شکر و لاستیک و شترمرغ &#8211; شأن رأی و نظر ما در طول رأی و اراده توست که تعریف می‌شود. باری. ما بسیجیان، ویژه‌نامه یالثارات را که به عدد جمعیت میلیونی کشور تیراژ داشت در هر کوره دهاتی توزیع می‌کردیم تا مردمان نادان و بی‌بصیرت بفهمند که با چه جرثومه‌ای از دین‌ستیزی و غرب‌زدگی طرفند. و نفهمیدند. و راه باطل را انتخاب کردند.<br />
سیدعلی! همان روزها هم راه برایت اینقدر دشوار و صعب‌العبور و بن بست نبود. هنوز شأن و منزلت خودت را اینقدر لگدمال نکرده بودی. مگر نه اینکه یکی از شعارهای آن روزها &#8220;سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه‌ای خاتمی&#8221; بود. مگر نه اینکه خودِ خاتمی بارها خودت را برای رهبری کردنِ اصلاحاتی که برای وضعیت اسفناک کشور &#8220;ناگزیر&#8221; شده بود ترغیب کرد؟ خاتمیِ نجیب‌زاده که دوست و دشمن به سلامت روحی‌اش معترفند و می‌دانی که اهل دغل‌بازی و دور زدن و نارو زدن نبود و هنوز معتبر بود و حرفش خریدار داشت و هنوز به دست مزدورانت اینگونه پیش ملت خراب نشده بود. راه برایت باز بود. نخواستی. چه می‌گویم؟ همین سال 88 مگر مردم هنوز تا مدتها سعی نکردند پای تو را وسط نکشند؟ با اینکه مثل روز روشن بود که کل سناریو مستقیماّ توسط شخص حضرتت طراحی و مدیریت می‌شد هنوز ملت سعی می‌کردند دایره شعارها را در حد جنتی و احمدی‌نژاد نگه دارند تا اینکه در آن خطبه ی خونبارت آب پاکی را ریختی.<br />
فکر می‌کنی برای یک بسیجی تازه پا به دانشگاه گذاشته -که من باشم- چقدر زمان نیاز بود تا به آن ایمان پوشالی و تزریقی شک کنم؟ همیشه که نمی‌شود دروغ گفت. شاید بشود. ولی نمی‌شود که برای همیشه برای این دروغ‌ها مشتری پر و پا قرص داشت. خوب یادم هست. سحرگاه ماه رمضان همان سال اول بود. ساعت چهار و پنج صبح. تلویزیون مصاحبه خاتمی با امانپور را پخش کرده‌بود. حرفهایی که از جنس دیگری بود. و اتفاقاً هیچ ربطی هم به آن بمباران رسانه‌های تحت امرت نداشت. دیگر آنقدر پخته بودیم که بساط یک ایمان جدید را برپا نکنیم. همان ایمان قبلی برای هفت پشتمان بس بود. ولی خاتمی راه خود را باز کرده بود. البته این را بگویم که هنوز تو جایگاه خودت را داشتی. یعنی نمی‌دانم چگونه ولی هنوز مدلی را برای خودم ترسیم می‌کردم که ولی فقیهی که تو باشی به جایگاهی که این روزها رسیده‌ای نرسیده بود. سخت بود ولی شدنی بود.<br />
روزها می‌گذشت و تو نمی‌توانستی خشم خودت را از رمگانی که خلاف رأی تو می خواستند پنهان کنی. شروع کردی به سنگ اندازی. سرداران سپاهت که حالا دیگر روز به روز داشتند تیپ سیاسی می‌زدند و از سردار و سرتیپ به دکتر و استاد تغییر نام می‌دادند بیانیه دادند و رئیس جمهور را تهدید کردند که کاسه صبرشان در حال لبریز شدن است. چه غلطها! و تو که تائید کردی و ادامه دادی.<br />
بچه‌های دانشجو، در پی یک اعتراض جمع و جور سیاسی در کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند. &#8220;وحشی&#8221; شاید مؤدبانه ترین توصیفی است که می شود برای آن فرزندان غیورت پیدا کرد که حیدریم حیدریم گویان به تخریب و ضرب و شتم وغارت اتاق‌های محقرانه بچه‌های دانشجو دست زدند. بگذار از اینجای داستان گریزی به روزهای بعد از انتخابات دردسر سازت بزنم. مقام معظم! عظیم‌الشأن! هیچ تا کنون به گوشت رسانده‌اند که بسیجیانت چه تقوای کلامی دارند؟ می‌دانی همین فرزندان دلبندت وقتی با مردم طرف می‌شوند، وقتی تحت اسکورت موتورسوارن گارد و نیروی انتظامی و مجهز به باتوم و اسپری فلفل‌اند چگونه عقبه سرکوب شده جنسی شان را فریاد می‌زنند؟ می‌دانی آبروی بسیجی که یکیش پدر من بود چگونه لجن‌مال تربیت ولایت‌مداری شده‌است که تحت بودجه و امکانات مرحمتی شخص جنابعالی اداره می‌شود؟ همه شرافتم را گرو می‌گذارم که بحث، بحث استثناء و یک از هزاران و این قبیل توجیهات نیست. تعصب و بصیرت این فرزندانت غلیان که می‌کند، رگ گردن‌شان که متورم می‌شود و باتوم که به هوا می‌رود، فحش ناموسی حداقلی از اخلاق ولایتمدارانه‌شان است که بروز می‌دهند.<br />
می‌خواهم سیر داستانم مخدوش نشود. می‌خواهم خوب بفهمانمت که چه گذشته‌است در این ده پانزده سال که از نوجوان هوادارت رسیده‌ام به آن جوان خشمگینی که در خیابان فریاد می‌زند ننگ ما ننگ ما رهبر&#8230; بگذریم.<br />
فردای آن فاجعه در جمع هوادارانت آه وناله کردی و از جمعیت گریه ستاندی. چه فاجعه‌ای رخ داده‌است. عکس حضرتت پاره شده بود. آهای سید علی! دیگر با یک من عسل هم نمی‌شد این بغض تلخ را فروخورد. دیگر از آن بسیجی &#8211; سمپاتی که برایش کلی هزینه کرده بودی چیزی باقی نمانده‌بود.<br />
می‌بینی! ما بارگه دادیم این رفت ستم برما/ بر کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان&#8230; خواستی راه اصلاح‌گران را خراب کنی. موفق شدی. نمی ‌نتوانستی. انصافاً با این مهره‌چینی و سیّاسی و بسیج نیروهایی که تو کردی کوه را می‌شد جابجا کرد. خاتمی که سهل است. اما اینجای کار را دیگر حسابش را نکرده بودی. اینکه الزاماً اگر ملت از راه اصلاح رویگردان شوند به دامن آن چه تو می‌خواهی آویزان نخواهند شد.<br />
تو و آقا مجتبی و فیلسوف عصبانی (مصباح) شاهد مقصود را در برگرفتید. چه شاهد دلبری! دیگر هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست. صد سال هم از تاریخ این مملکت بگذرد این سال‌های پس از 84 را به نام شخص حضرتت رقم خواهیم زد. و ما نظاره‌کنان به فردای خود نیشخند می‌زدیم. سال‌های رکود. سفر عسرت.<br />
عظیم الشأنا! چهار سال همه‌مان سکوت کردیم. شاهد سیمین ساقت همه جا &#8220;مردم&#8221; را نمایندگی کرد. مردمی که ما بودیم. مردمی که همه چیزش را باخته بود در این قمار تو. مردمی که باید در جواب شما از ساعت چند اینجا آمده‌اید از هشت تا یازده را متحد و منظم می‌شمرد و در جواب کی خسته است پایکوبان نعره می زد دشمن! دشمن! به احترام گریه من تو بخند‌، هرآنچه یک بار به صورت تراژدی در جهان رخ می‌دهد، یک بار دیگر به صورت کمدی تکرار خواهد شد. و ما نظاره‌گران مضحک‌ترین کمدی تاریخ این مرز و بوم بودیم. نمایشی که تو رأساً تهیه کننده‌اش بودی. ما باید نعره می زدیم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست. و انصافاً به قدر کلوزآپی که دوربین‌های تلویزیونی‌ات نمایش دهند &#8220;مردم&#8221; برای همه‌ی این نعره ها حی و حاضر بود.<br />
سیدعلی! معامله‌ای کردی که سرتاپایش غبن و حسرت بود برایت. می‌پذیرم که نخواهی خودت را از تک وتا بیندازی. بالاخره مقام و جایگاهت تنه به شأن معصوم می زند. نباید نوکیسگانی را که در چاپلوسی و فناء در مرتبت تو از یکدیگر سبقت می‌گیرند نا‌امید کنی. ولی در خلوت خودت یقین دارم که هر روز و هر لحظه هزاران مدل دیگر از نقشه های راهبردی‌ای را که می‌توانستی اتخاذ کنی تا به اینجایی که الان رسیده‌ای نرسی مرور می‌کنی. می‌شد رفقای قدیمی را دور نزنی. می‌شد در صورت متملق خاک بپاشی تا این طور امر بر خودت مشتبه نشود. ببین چه کسانی را از دست دادی تا چه همراهان بی مقداری دور خودت جمع کنی. با این کوتوله‌ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟<br />
چهار سال رکود که گذشت ما &#8220;مرد نقاش را از خانه به در آوردیم تا شهرمان را رنگ بزند&#8221;. باورت نشد. هنوز بیش از آنکه به قدرت خدا که در دستان مردم است باور داشته باشی، به سردارانت می‌بالیدی. می‌پنداشتی همان سال هشتاد و چهار است که آقا مجتبی با تیم فدائیان مورد وثوقت دوباره با همان رمز &#8220;هوالمطلوب&#8221;‌شان شعبده کنند. هنوز که هنوز است در عجبم که چه معیاری می‌تواند وجود داشته باشد که چنین موجود کارنابلد و مخرب و عاری از فرهنگی را به میرحسین ترجیح دهد آن هم به بهای چنین دستکاری و تقلب گسترده و رسوایی که افتاد و دانی. انقلابی‌تر بود؟ &#8220;اصول&#8221;گرا تر بود؟ صادق‌تر بود؟ اساساً رجل سیاسی بود؟ چه بود؟<br />
می‌دانی سید علی. 22 خرداد 88 دیگر یک عرصه و کارزار عادی انتخاباتی برای تغییر کارگزاران دولتی نبود. تکان و خیزشی بود که گویی ملت آمده بودند تا حاکمیت را تست کنند. 22خرداد آخرین آزمون برای سنجش &#8220;احتمال&#8221; وجود قابلیتی در جمهوری اسلامی برای بقا و احیاناً کارآمدی در اداره کشور بود. این را به قطع و یقین می‌گویم. آقای خامنه ای! گاهی با خودم می‌اندیشم آنچه پس از انتخابات رخ داد و مجموعه آن استراتژی‌ای که اتخاذ کردی برای مقابله با جنبش رخ داده، تنها انتخابی بود که می‌توانستی داشته باشی. واقعیت تلخی است. بیشتر برای خودت تلخ است. تنها اشتباه محاسباتی‌ای که کرده بودی مربوط به سنجش میزان عزم و اراده مردم بود. چیزی که هیچ فرمولی برایش نداشتی و از دل هیچکدام از گزارش‌های دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی بیتت نیز داده های چندانی برای آن وجود نداشت.<br />
آقای سیدعلی خامنه‌ای! برای صاحب دستگاهی که در آن بهزاد نبوی و تاج‌زاده و امین‌زاده و قدیانی و زیدآبادی و ابراهیم یزدی و دیگران حبس می‌کشند و رحیمی و کردان و علا بروجردی و اردشیر لاریجانی و سایرین بر صدرند و قدر می‌بینند چه باید نوشت؟ دستگاهی که محمد مختاری و محسن روح‌الامینی و کامرانی‌فرد و سهراب اعرابی و دیگران را در خون خود می‌غلتاند و آقازادگان بی سواد و بی فرهنگی چون حداد عادل و صفار و احمدی‌نژاد و بذرپاش بالاتر از قد و قواره‌شان بر سمت‌های اقتصادی و فرهگی تکیه می‌کنند، دستگاهی که متولیان فرهنگی‌اش بی ادبانی چون سلحشور و ده‌نمکی و شمقدری‌اند و بزرگانی چون بیضایی و قبادی و مهرجویی و سید مهدی شجاعی گوشه گیر و خانه نشین.<br />
سیدعلی! بیشترِ همدوره‌ای‌های من، که از قضا همه‌شان درس خوانده‌های بهترین دانشگاه‌های کشور بوده‌اند، یا رفته اند به کانادا و امریکا و استرالیا و اروپا و مالزی، یا در حال تکمیل مدارک و انجام امور مربوط به اقامت و پذیرش و ویزا هستند. همه‌شان یک دلیل مشترک دارند. اینجا، ایران، مملکتی که تو ساخته‌ای، نمی دانم، تو اداره می‌کنی، تو خط و مشی‌اش را ترسیم می کنی، جای خوبی برای زندگی کردن نیست. اینجا هیچ چیز سر جایش نیست. اینجا آزار دهنده شده‌است. آقای خامنه‌ای! رهبرا! عظیم الشأنا! من همان روزها تصمیم خودم را گرفته‌ام. نخواهم رفت. اینجا خانه من است. ریه‌هایم به هوایش احتیاج دارد. کوچه‌هایش را دوست دارم. شهرهایش را. کودکی دارم که فردای همان نماز جمعه‌ای که حکم تیر صادر کردی به دنیا آمد. همان روز با خود عهد کرده‌ام برای اینکه فردای او بهتر از این روزها باشد هر چه در توان دارم بگذارم. در این زمانه بی مأمن و مأوایی، در این روزهای یأس و انفعال، این شاید سنگ بنای یک ایمان نیم بند باشد: ایستادگی و وا ندادن در برابر حاکمیت فاسد و ظالمی که از طنز روزگار نامش جمهوری اسلامی است. بچرخ تا بچرخیم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/481/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/481/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=481&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/12/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رهبری که میلیونها نفر از مردم کشور خود را نادان،ناباب و معاند می خواند،چقدر شعور دارد؟</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/09/%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/09/%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 23:06:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=476</guid>
		<description><![CDATA[خامنه ای رسمن به میلیونها نفر از مردم ایران توهین کرد و آنها را نادان و ناباب و معاند خواند این سئوال پرسیدنی است که کسی که آن بالا نشسته و میلیونها نفر از مردم خود را نادان و جر زن و معاند می خواند، خودش چقدر شعور دارد؟ اگر  وی به عنوان نخستین تصمیم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=476&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خامنه ای رسمن به میلیونها نفر از مردم ایران توهین کرد و آنها را نادان و ناباب و معاند خواند</p>
<p>این سئوال پرسیدنی است که کسی که آن بالا نشسته و میلیونها نفر از مردم خود را نادان و جر زن و معاند می خواند، خودش چقدر شعور دارد؟ اگر  وی به عنوان نخستین تصمیم گیرنده در این مملکت نداند که میلیونها نفر معترض این انتخابات بودند  یا بداند و دانسته مردم را نادان و ناباب خطاب کند، در هر دو صورت وای به حال ما با چنین رهبری و چنین شعور و درایتی !</p>
<p>حتمن آنطور که سردار حسین علایی گفت این رهبر دانا شاید امروز نه ولی فردایی که دور نیست از خود خواهد پرسید: اگر به جای اتهام زدن به مردم که خارجی ها عامل تحریک شما هستند به شعور جمعی آنها توهین نمی کردم حالا خودم مجبور بودم به خارجی ها پناه ببرم؟ آیا اگر به جای متهم کردن مخالفین خودم به اقدام علیه امنیت کشور،وجود مخالف را می پذیرفتم و حتی آن را قانونی تلقی می کردم و برای آنها حق قائل بودم نمی توانستم بیشتر برمسند قدرت باقی بمانم؟</p>
<p>تنها آرزویی که می توان برای رهبر کرد اینکه خدا و پول و اسلحه حافظ اسد را حفظ کند تا جایی باشد که رهبر فرصت داشته باشد چنین سئوالاتی را از خود بپرسد. من بعید می دانم که هوگو چاوز و چند کشور امریکای جنوبی پذیرای آقا باشند. بدبخت رهبر سابقی ست که جایی برای رفتن نداشته باشد. و نادان کسی است که از گردش روزگار ناموخته باشد. روزی که مردم بخواهند به این مردک بگویند که پفیوز! نادان و ابله و معاند و بازیچه خارجی خودتی  دیر نخواهد بود. واقعن بگویم که امیدوارم سرنوشت قذافی در انتظارش نباشد هر چند لیاقتش در همین حد است</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/476/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=476&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/09/%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک با یک برابر نیست ،سخنی با آقای رضا پهلوی برای راهگشایی اتحاد!</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/07/%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%87/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/07/%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 01:09:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[belgirani]]></category>
		<category><![CDATA[farid]]></category>
		<category><![CDATA[Non classé]]></category>
		<category><![CDATA[یک]]></category>
		<category><![CDATA[اتحاد]]></category>
		<category><![CDATA[برای]]></category>
		<category><![CDATA[برابر]]></category>
		<category><![CDATA[راهگشایی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا پهلوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=469</guid>
		<description><![CDATA[با سلام به آقای رضا پهلوی زمانی که مدرسه می رفتم ، در آن روزهای فقر و اختناق که دیوارها موش داشتند و موشها هم گوش! شعری از خسرو گلسرخی نویسنده روزنامه کیهان که اعدام شد، در زیر میز دبیرستان دست بدست می شد. عنوان شعر «یک با یک برابر نیست» بود و مفهوم آن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=469&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام به آقای رضا پهلوی</p>
<p>زمانی که مدرسه می رفتم ، در آن روزهای فقر و اختناق که دیوارها موش داشتند و موشها هم گوش! شعری از خسرو گلسرخی نویسنده روزنامه کیهان که اعدام شد، در زیر میز دبیرستان دست بدست می شد. عنوان شعر «یک با یک برابر نیست» بود و مفهوم آن تفاوت فاحش بین انسانها را گوشزد می کرد . برتری یک فرد بر دیگری آن هم نه بخاطر توانایی های فردی بلکه به خاطر امکان بیشتر مادی، حس بی عدالتی را در جامعه آن روزگار در جوانانی مثل من آنچنان رشد داده بود که چنین اشعاری حتی بی توجه به اهمیت ادبی اثر، مثل ورق زر خریدار داشت.</p>
<p>وقتی  گفتگوی شما  با خانم مسیح علی نژاد  را دیدم و خیل طرفداران شما که سینه چاک می کردند و انتظار ادب بیشتر از مسیح داشتند، مرا بیاد آن شعری که در زمان پدر شما در دبیرستانی در تهران دست بدست می شد انداخت. یک لحظه چشمانم را بستم و تصور کردم که من و شما به عنوان 2 متحد به سرزمین مادری بازگشتیم  ولی وقتی بدان دیار رسیدیم دیگر «یک» من با «یک »شما برابر نبود و اصلآ قابل جمع زدن نبودیم. چشمها را بسته بودم و می دیدم که به دست و پای شما بوسه می زنند و محافظان شما با شلاق برای حفظ جان شما بر سر روی مردمی می کوبند که برای بوسیدن دست و پای شما به سمت شما روانند و من در زیر دست و پای آنها در حال له شدن بودم.</p>
<p>این تصویر من زمانی روشنتر شد که به خانم علی نژاد گفتید که دموکراسی است و مردم آنطور که مایلند صدایتان می کنند ولی شما به خودتان شاه نمی گویید و همه جا خود را رضا پهلوی معرفی می کنید. که این نکته ترس مرا از شما دو چندان کرد. از خودم می پرسم این مردم کی هستند؟ جمهوری اسلامی  هم یک سری مردم دارد که برای عید و عزا به خیابان می اورد و مردمی که شما گفتید برای من از همان دست بود. یادم آمد که خامنه ای هم در هیچ خطبه ای نگفته که او را امام بخوانند ولی دموکراسی است دیگر! مردم وی را امام می خوانند و ایشان هم از بناگوش تا به بناگوش لبخند می زنند.</p>
<p>برای هر اتحادی باید طرفهای اتحاد، اطمینان داشته باشند که از سوی دیگری بلعیده نخواهند شد. کسانی هستند که با نام طرفداری از سلطنت شما در تمام  جریانات اعتراضی جنبش سبز در خارج از کشور دست به تظاهرات دزدی می زدند و پرچم شیرو خورشید نشان خود را توی چشم مردم و دوربینها می کردند تا نام و نشان خود را بر آن گردهم آیی اعتراضی بزنند. در بالاترین و دیگر سایتهای اجتماعی لینکهای طرفداری از شما و اشرف به شکل سازمان یافته همه لینکهای دیگر را زیر می گیرد و هر کس به انتقادی لب می گشاید به سختی نواخته می شود. اینها شاید به نظر موضوعات کم اهمیتی جلوه کند ولی برای من این مشت  نشان از خرمن است.</p>
<p>شما پیشاپیش خود را در طی مراسمی شاه خوانده اید ،با اینکه امروز می گویید که باید نظام سلطنت را به رای مردم سپرد. بسیار خوب پس چرا طی مراسمی مثل همان که شاه خوانده شدید، استعفا نمی دهید ؟ اینطور حداقلش دیگر در نظر برخی شاه نیستید و شاید راحتتر بتوانید با پوسته بیرون از این طرفداران هم تماسهای بیشتر برقرار کنید.</p>
<p>پادشاه فقید کشور بلژیک شاه بودوان در زمان حیاتش با مشکلی روبرو شد که بخاطر آن ناچار شد به صورت موقت فقط برای یک روزاز مقام پادشاهی خود استعفا دهد. وی که با قانون سقط جنین که از سوی پارلمان تصویت شده بود، مخالف بود، به هیچ عنوان نمی خواست آن را امضاء کند. ولی یک مصوبه پارلمانی که نماینده مردم بلژیک است را که نمی تواند توشیح نکند. امضای او فورمالیته است. پس چاره را در آن دید که یک روز به شکل موقت استعفا دهد تا مصوبه مجلس بدون امضای او رسمیت یابد و دوباره به مقام خود برگردد.</p>
<p>شما هم می توانید تا زمانی که مردم تصمیم نگرفته اند که شما پادشاه باشید، به احترام رای مردم و برای اینکه راحتتر دیگران در کنار شما بنشینند و از رانت خاصی برخوردار نباشید، استعفا بدهید و آن را به همگان از جمله شاه اللهی ها هم اعلام کنید.</p>
<p>دوستی  می گفت نشان پرچم ایران باید انار باشد. با تعجب پرسیدم چرا انار؟ گفت به دو دلیل ! اول اینکه تا حالا هیچ ایرانی ندیده ام که انار دوست نداشته باشد. دوم اینکه حساسیت خاصی بر نمی انگیزد و رانتی برای گروه خاصی محسوب نمی شود. البته دوستم بیشتر با شوخی این حرفها را می زد ولی حقیقت بزرگی در آن نهفته است .</p>
<p>هر تشکلی که به نام اتحاد قرار است که شکل بگیرد ،باید از نمادهای بی طرف استفاده کند و کسی نماد خود را به دیگری تحمیل نکند</p>
<p>شاید شیر و شمشیر از نظر شما نشان شجاعت و جنگجویی و دلاوری باشد ولی از نظر من نشان توحش و کشتار و دیکتاتوری است. شیر به تنهایی کم بود که دسته یک شمشیر را هم داده اند دستش و هر که با آن مخالفت کند مورد فحش های رکیک قرار می گیرد و متهم می شود که تاریخ را نمی داند و از تاریخچه این شیر شمشیر بدست بی خبر است.</p>
<p>این نشان شما کمر هر اتحادی را در جا می شکند .</p>
<p>سخن آخر اینکه آقای رضا پهلوی شما گامهای بزرگی برداشته اید ولی هنوز برای اینکه با من برابر شوید و من نه از شما و نه از شیروشمشیر نترسم،نیاز است که از قصر عاج خارج شوید و مقامی پادشاهی را که جز نامی نیست رسما و با صدای بلند ترک گویید .</p>
<p>در صورت پاسخ آقای رضا پهلوی این دیالوگ ادامه  خواهد یافت</p>
<p>به امید ایرانی آباد و آزاد</p>
<p>سیامک فرید</p>
<p><a href="mailto:siamakf@gmail.com">siamakf@gmail.com</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/469/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/469/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=469&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/07/%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7-%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%8c%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%be%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>انتخابات مسخره مجلس را تعطیل کنید،بودجه اش را بدهید دلار بخرید در غربت بدردتان می خورد</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/02/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%ae%d8%b1%d9%87-%d9%85%d8%ac%d9%84%d8%b3-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/02/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%ae%d8%b1%d9%87-%d9%85%d8%ac%d9%84%d8%b3-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 22:48:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ انتخابات سبز دلار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=458</guid>
		<description><![CDATA[دلار 1800 تومان برای چنین انتخابات مسخره ای پول مفت را آتش نزنید، دلار بخیرد حتمن یک روزی در غربت بدردتان می خورد. نامه تحریم فعال انتخابات از طرف برخی از وبلاگنویسان را اینجا بخوانید http://greenbloggercamp.wordpress.com/2012/01/02/gbcw013/<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=458&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://belgirani.files.wordpress.com/2012/01/1_1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-466" title="_1_~1" src="http://belgirani.files.wordpress.com/2012/01/1_1.jpg?w=300&#038;h=128" alt="" width="300" height="128" /></a></p>
<p><strong>دلار 1800 تومان</strong></p>
<p>برای چنین انتخابات مسخره ای پول مفت را آتش نزنید، دلار بخیرد حتمن یک روزی در غربت بدردتان می خورد.<br />
نامه تحریم فعال انتخابات از طرف برخی از وبلاگنویسان را <a title="تحریم فعال انتخابات" href="http://greenbloggercamp.wordpress.com/2012/01/02/gbcw013/">اینجا</a> بخوانید</p>
<p>http://greenbloggercamp.wordpress.com/2012/01/02/gbcw013/</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/458/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/458/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=458&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2012/01/02/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%b3%d8%ae%d8%b1%d9%87-%d9%85%d8%ac%d9%84%d8%b3-%d8%b1%d8%a7-%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af%d8%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://belgirani.files.wordpress.com/2012/01/1_1.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">_1_~1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای خامنه ای دو راه بیشتر ندارید، یا جام زهر،یا جام زهر</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/31/454/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/31/454/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 01:23:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=454</guid>
		<description><![CDATA[این نامه را به درخواست آقای نوریزاد برای آقای خامنه ای می نویسم، گرچه  سالها قبل هم یک باری نوشته بودم . ولی خوب مهم نیست  برخی ازمردم نامه می نویسند و در چاه جمکران می اندازند و من  هم  نامه ای در چاه  بی انتهای تکبر جناب خامنه ای می اندازم. آقای خامنه ای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=454&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این نامه را به درخواست آقای نوریزاد برای آقای خامنه ای می نویسم، گرچه  سالها قبل هم یک باری نوشته بودم . ولی خوب مهم نیست  برخی ازمردم نامه می نویسند و در چاه جمکران می اندازند و من  هم  نامه ای در چاه  بی انتهای تکبر جناب خامنه ای می اندازم.</p>
<p>آقای خامنه ای</p>
<p>من مسلمان نیستم و به هیچ کدام از ادیان الهی و غیر الهی هم باور ندارم. اما  هرگز دشمن دینداران نبوده ام و نیستم، به اعتقاد من دین هم از ضروریات یک جامعه می تواند باشد. در جامعه ای متکثر دین هم نقش خود را در توازن اخلاقی و اجتماعی آن جامعه بازی خواهد کرد. شاید این از نظر بسیاری عجیب باشد که چطور کسی که خودش به دینی باور ندارد از حق وجود آن در جامعه دفاع می کند. ولی شاید عجیبتر از همه این باشد که به اعتقاد من هم اینک جمهوری اسلامی و شخص شما بزرگترین دشمن دین در ایران هستید.</p>
<p>آقای خامنه ای</p>
<p>بگذارید حال که به خاطر گل روی نوریزاد به چنین کاری تن در داده ام و برای شما نامه می نویسم، کمی دست و پایم را دراز کنم و راحت باشم. به هر حال فکر نمی کنم مقام اعظمی که شما باشید، پای صحبت یک کارگر وبلاگنویس بنشینید.</p>
<p>دوست عبوس و بد خلق و خویی دارم که از همه جهان دلخور است، بخصوص حالا که همسرش هم از وی جدا شده از همیشه بد اخلاقتر شده است. آن شب با عجله به دیدنم آمد و گفت فلانی شنیده ام  وبلاگ می نویسی و در اینترنت می گذاری ؟ پاسخ دادم آری مدتهاست که بدین کار مشغولم، چطور مگه؟</p>
<p>با توپ و تشر و طلبکارانه گفت : آقا من می خوام یک وبلاگ بنویسم و هر چه فحش بی ناموسی است نثار دین و مذهب کنم، تو فقط یک وبلاگ برایم بساز!</p>
<p>با لبخندی شانه اش را گرفتم ، نشاندمش روی صندلی و پرسیدم: برایم تعریف کن چی شده است حالا؟ چرا می خواهی به دین و مذهب فحش بدهی؟</p>
<p>- آقا هر چی ما می کشیم از دست این مذهب است. از این جمهوری اسلامی &#8230;.. است و از دست این آخوندهای &#8230;&#8230;..</p>
<p>گفتم: باشد به جای یک وبلاگ صد تا برایت می سازم ولی قول می دهم اگر تمام این صد تا وبلاگت را هر روز پر از فحش کنی باز هم دشمنی تو با دین و مذهب به گرد دشمنی جمهوری اسلامی و برخی از آخوندها با دین و مذهب نمی رسد.</p>
<p>با چشمهای گرد و متعجب مرا نگاه کرد تا مطمئن شود که شوخی نمی کنم.</p>
<p>گفتم جدی می گم آخه تو چی می خواهی تو وبلاگت بنویسی که بیش از جمهوری اسلامی و بخشی از روحانیت مردم را از دین و مذهب روی گردان کنی؟ مبارزه ای را که جمهوری اسلامی بیش از سی سال است که با مذهب اکثریت مردم آغاز کرد، هیچ نظام ضد مذهبی در دنیا نمی توانست انجام دهد. در شوروی سابق و در اروپای شرقی با وجود تلاش سیستماتیک برای مذهب زدایی پس از فرو پاشی  مردم این کشورها هنوز از مذهبی ترین در قاره اروپا هستند. حالا تو می خواهی با فحش نوشتن خودت را خالی کنی یک حرفی ولی مبارزه با مذهب اسمش را نگذار!</p>
<p>دوست بداخلاق من به نظرم آمد که قانع شد و یا شاید پشیمان که چرا موضوع را با من در میان نهاده است، به هر حال موضوع حرف را عوض کرد .</p>
<p>آقای خامنه ای</p>
<p>به نظر می رسد که شما علاقه وافری به کلمه «دشمن » در سخرانیها دارید و بارها و بارها آن را تکرار می کنید. من هم اینجا تکرار می کنم که شما هم امروز به غیر از اینکه بزرگترین دشمن روزنامه نگاران هستید، بزرگترین دشمن مسلمانان هم هستید. اگر کسانی مثل نوریزاد و موسوی و &#8230;.. زبان به اعتراض می گشایند از آن روست که مسلمانند و شما دینشان را سکه بی رونق بازار ایران کرده اید.</p>
<p>نمی توان گفت که شما نادانسته چنین می کنید، آمار و ارقام گریزاز دین و یا گرویدن به ادیان دیگر ویا حتی مساجد خالی  مسائلی نیستند که بی خبر بمانید.</p>
<p>نگاه من این است که شما در برزخی فرو رفته اید که امکان گذر از آن برایتان دیگر فراهم نیست ،زیرا نه جسارت و شجاعت آیت الله منتظری را دارید و نه توان سر کشیدن جام زهر را از خمینی آموخته اید.</p>
<p>در جمهوری اسلامی ایران با نام دین در زندانها تجاوزات مکرر جنسی صورت گرفته و شاید در همین لحظه هم تجاوزی در حال رخ دادن است، در جمهوری اسلامی ایرا ن پارتی بازی و رشوه بیش از بسیاری از کشورهای دیگر غوغا می کند، در جمهوری اسلامی فساد اقتصادی هم اینک حیرت جهانیان را برانگیخته است. در اقتصاد ایران بردن شتر با بار حکایت قدیمی و کهنه است و سخن از میلیاردها دلار است .</p>
<p>روشن است که بسیاری از مسلمانان ایران و جهان مایل نیستند که چنین موجودی به نام جمهوری اسلامی وصله اسلامشان شود و هر که خواست مثالی بدهد از فسق و فجور اسلام(به نام اسلام) در ایران یاد کند.</p>
<p>بن بستی را که ایران ما امروز در آن گرفتار آمده، رهبری بی درایت شما بر مردم تحمیل کرد ولی بن بستی که شما در آن گرفتارید بسی سهمگین تر است.</p>
<p>یا جام زهر یا جام زهر</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/454/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/454/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=454&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/31/454/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پیش به سوی تدارک راهپیمایی میلیونی برای صلح و آزادی و رفاه!</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/18/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%af%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/18/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%af%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Dec 2011 21:04:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=451</guid>
		<description><![CDATA[تبلیغ جنگ برای سرداران قاچاقچی و رهبر شان خامنه ای اگر نعمت الهی است. تبلیغ جنگ اگر برای تجزیه طلبان نعمت الهی است. مبارزه برای صلح مشق شب همه آزادیخواهان خواهد بود. ما خواهان صلح و آزادی و رفاه هستیم. مهم نیست که چه کاره ایم. دانشجو یا کارگر،طلبه یا بازاری یا کشاورز و مغازه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=451&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تبلیغ جنگ برای سرداران قاچاقچی و رهبر شان خامنه ای اگر نعمت الهی است. تبلیغ جنگ اگر برای تجزیه طلبان نعمت الهی است. مبارزه برای صلح مشق شب همه آزادیخواهان خواهد بود. ما خواهان صلح و آزادی و رفاه هستیم. مهم نیست که چه کاره ایم. دانشجو یا کارگر،طلبه یا بازاری یا کشاورز و مغازه دارمهم نیست، جنگ به همه ما آسیب می زند. تنها کسانی که سود می برند عده ای خودکامه  در ایران و بازارهای فروش اسلحه و نفت در جهان اند.</p>
<p>برای صلح همین امروز باید در میدان باشیم و فردا که جنگی آغاز شود جز خون و آه و افسوس چیزی نخواهد ماند. فراموش کن عزیز! من محکوم می کنم و ما محکوم می کنیم  های پس از حمله نظامی را!  محکوم می کنی یا نمی کنی جنگ با زبان بمب و آتش دیپلماسی سرش نمی شود. اگر قرار است برای صلح کاری کرد همین امروز است. آنها که جنگ را نعمت الهی می دانند بر دو بخش اند. در لباس حامیان نظام موجود که در هر فرصتی بر طبل جنگ می کوبند و در لباس مخالفان نظام موجود که قرار است از فرصت جنگ استفاده کنند و برای ما آزادی به همراه آورند.</p>
<p>آزادی در صلح و زندگی معنا می دهد و در بیابان برهوت چه نظام فعلی بر سرمان بکوبد و چه چکمه سرباز بیگانه بر سرمان فرود آید، از هر گونه معنی و مفهومی تهیست.  برای حفظ صلح باید مبارزه کرد ولی حاکمان فعلی ره خود می روند و صدای صلح طلب ما را در حلقوم خفه می کنند. اینجاست که خواهیم فهمید این هر دو یعنی صلح و آزادی همراه و همزاد همند.</p>
<p>خامنه ای و خمینی و همه رهبران جمهوری اسلامی برای کشتن آزادی در هر گوشه ای دشمنی علم کردند. با نام دشمن نخست آزادی ما را کشتند ولی همچنان در کلام و کردار آنها همیشه دشمن زنده ماند. بیهوده نیست که کلمه دشمن در گفتار خامنه ای بارها و بارها و به شکل کسالتبارو مسخره ای همواره تکرار و تکرار می شود.</p>
<p>چگونه باید جنبش صلح و آزادی را گسترش داد ؟</p>
<p>جنبشی که در اعتراض به تقلب انتخاباتی شکل گرفت و به خیابان آمد، جنبش سبز نام گرفت . پس از گذشت 2 سال و با گذشت زمان اگر این جنبش مسیر تازه ای را برای خود تعیین نکند، به ناچار تا انتخابات بعدی حداقل خاموش خواهد شد. فرارویی جنبش سبز به جنبش سفید برای صلح و برای آزادی اجتناب نا پذیر است اگر همچنان خواهان تغییر هستیم. ادامه وضع موجود، جنگ و فروپاشی کشور کهنسال ایران است. شاید کسانی که به دنبال تجزیه هستند این جنگ نعمت الهی باشد. شاید برای کسانی که به ارقام ثروت باد آورده  خود نظر دارند جنگ نعمتی الهی باشد. ولی اگر لحظه ای و تنها لحظه ای بیندیشیم به میلیونها تنی که به خاک خواهند افتاد و شهرهای سوخته ای که بر جای خواهد ماند. احساس خواهیم کرد که باید کاری کرد کارستان</p>
<p>برای مخالفت با جنگ در هر گوشه جهان و ایران دست به کار شویم . حرکت خود را بر محور صلح و آزادی و رفاه استوار کنیم. فریب مانورهای تبلیغاتی حاکمان را نخوریم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/451/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/451/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=451&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2011/12/18/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%af%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%b1%d8%a7%d9%87%d9%be%db%8c%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%84%db%8c%d9%88%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سخنی با عزیزان آذری:اعتراض سبز خود را با جنبش سبز ایران پیوند زنید تا به بلندای ایران شنیده شوید</title>
		<link>http://belgirani.wordpress.com/2011/08/26/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7/</link>
		<comments>http://belgirani.wordpress.com/2011/08/26/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Aug 2011 20:34:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>belgiran</dc:creator>
				<category><![CDATA[Non classé]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://belgirani.wordpress.com/?p=448</guid>
		<description><![CDATA[کوتاه سخن می گویم تا خوانده شود آذربایجان من این روزها عزادار دریاچه ای است که در حال تبدیل شدن به کویری از نمک است. 1-جنبش سبز طرفدار طبیعت خود را با جنبش سبز ایران هر چه بیشتر پیوند بزنید تا صدایی به بلندای ایران داشته باشید 2- از تجزیه طلبان دوری کنید تا سایر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=448&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کوتاه سخن می گویم تا خوانده شود</p>
<p>آذربایجان من این روزها عزادار دریاچه ای است که در حال تبدیل شدن به کویری از نمک است. 1-جنبش سبز طرفدار طبیعت خود را با جنبش سبز ایران هر چه بیشتر پیوند بزنید تا صدایی به بلندای ایران داشته باشید 2- از تجزیه طلبان دوری کنید تا سایر ایرانیان را نسبت به اعتراضات شما بدبین نسازند. وزارت اطلاعات برای جدا نگه داشتن مردم از هم و عدم شکل گیری اتحادی گسترده به هر کاری دست می زند و خواهد زد. آنها نگران گسترده شدن اعتراضات به شکل سوریه و لیبی و مصر و یمن و بحرین و تونس هستند. خواب از چشمشان گریخته است و به هر حیله ای برای بجان هم انداختن مردم و حاکمیت خود سود خواهند برد. 3- مواظب کسانی که به نام ایرانپرستی به سایر فرهنگها توهین می کنند باشیم و به دام آنها نیفتیم.</p>
<p>برای نجات دریاچه های ایران ، رودخانه ها و آبهای زیرزمینی ایران البته نیاز به یک دولت مدرن و امروزین و کار نیروهای متخصص هست. باید چشمه  ها را باز کرد تا تالابها و رودخانه هامان دو باره پر آب شوند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/belgirani.wordpress.com/448/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/belgirani.wordpress.com/448/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=belgirani.wordpress.com&amp;blog=9889474&amp;post=448&amp;subd=belgirani&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://belgirani.wordpress.com/2011/08/26/%d8%b3%d8%ae%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b6-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/bfd3423825dfa69fb7b14ffe7fa71007?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">belgiran</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
